دختر سه سال و پنج ماهه ما همچنان عاشق کتاب و کتاب خواندنه و عاشق رفتن به شهر کتاب و خرید کتاب و پازل و وسایل اموزشی از اونجا!
گل قشنگم همچنان حرفای جدید و بامزه میگه و خیلی وقتا با حرفاش سورپرایزم میکنه! بعضی کلمات رو هنوزم غلط و غولوط میگه که من کلی غش و ضعف میکنم برای اینجوری حرف زدنشش!

چند روز پیش رفته بودیم سوپر مارکت انقدر اونجا بلبل زبونی کرد که یه آقای مشتری که داشته حرفاشو میشنیده اومد جلو و کلی قربون صدقه اش رفت و یه جایزه بهش داد!
وروجک من تازگی هرکاری که انجام میده مخصوصا کارایی رو که میدونه دوست ندارم انجام بده بلافاصله میپرسه مامانی الان ناراحتی؟ اگه بگم نه باز میپرسه پس خوشحالی؟ انقدر میپرسه تا جواب دلخواهش رو بگیره و خیالش راحت بشه که ناراحت نیستم ازش !
بساط نقاشی و رنگ بازی هم هنوز پابر جاست 
شیرین زبون و مهربونم اینروزا انقدر حرف زدنت و کارهای جدید ی که یاد میگیری سریع تغییرمیکنه که واقعا همش تو یادم نمیمونه تا بخوام اینجا برات ثبتش کنم!شاید اینجا ثبت نشه ولی برای همیشه تو قلب مامانی میمونه!
شب یلدا در کنار دایی جون و بابا بزرگ خیلی به دخترم خوش گذشت !
ماه گذشته دیداری داشتیم با دوستای خوبمون و از دیدنشون حسابی خوشحال شدیم!
نیلوفر و النا جون
تولد مامانی!
نیلوفر و پسر خاله وروجکش!
+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 17:39  توسط میترا
|













